ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

دیالوگ

نما داخلی . روز
مادر و دختر داخل آشپزخانه

غذا نمی خورد
می گویم : شیر میخواهی
سرش را تکان میدهد یعنی بله ( نه را چنان قاطعانه میگوید که حساب کار دست طرف مربوطه می آید که نه یعنی نه اما بله را بلد نیست بگوید)
میگویم: برو شیشه رو از رو تخت بیار!
میرود سمت اتاق خواب و نیهستش ( نیستش) گویان برمیگردد
میروم سمت اتاق  و بالش را برمیدارم شیشه پیدا میشود:
 میگوید: دی دی!  ( سرش را خم کرده و دستهایش را کج کرده) ادامه میدهد: ایناهاش!!!!!!!!!!!!!!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

نظر خواهی

خیلی وقته ننوشتم یا بهتر بگویم پستهای نوشته را منتشر نکرده ام شاید چون حس می کنم خواندن خاطره های یک مادر وقتی نیاز به گذشتن از سدهایی دارد بهتر است اصلا خوانده نشود نمی دانم هنوز کسی به اینجا سر می زند یا نه اگر هستید ندایی دهید که می توانید به اینجا دسترسی داشته باشید یا فکر دیگری کنم؟
شاید هم همان بهتر که اصلاً ننویسم؟



ه‍.ش. ۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

مرور

این روزها دارم مطالب وبلاگ مرحومم را به اینجا منتقل می کنم در خلال این اسباب کشی تصمیم گرفتم بعضی مطالب رابه وبلاگ اضافه  کنم روزی که نوشتن در این وبلاگ را شروع کردم هدفم بیشتر منظمتر و راسخترکردن خودم  بود در بچه دار شدن تصمیمی که گرفتنش برایم سخت بودو معمولاًنوشتن انجام کارهای سخت را برایم آسانتر می کند.
دونه وارد زندگیم شد .دیگر ننوشتم نمی دانم چرا! شاید دیگر نیازی به منظم کردن نداشتم شاید بارداری سختم توانی برایم نمی گذاشت و شاید مهمتر از همه اینکه هنوز گیج بودم و شوکه هنوز نمی دانستم کار درستی کرده ام یا نه!! هنوز لذت مادری نمی دانستم یعنی چه و فقط لذت محمل بودن را می فهمیدم .

بانو که آمد مادر شدم (هیچ لغت دیگری شایسته وصف این تغییرنیست اگر مادرید معنایش را می فهمید و اگر نیستید هیچ توصیفی نمی تواند برایتان وصفش کند )  و  شروع کردم به نوشتن از روزهای شگفت انگیز مادربودنم .........روزهای مادری من وجه مشترکی دارد با روزهای زندگی یک انسان .پس مدتهاست این وبلاگ شده دفترچه خاطراتی برای او

برای من که هچ وقت هیچ دفترخاطراتی را نتوانستم کامل کنم شاید اینگونه خاطره نویسی کار بسیار خوبی باشد در هر صورت  تصمیم دارم این دفتر خاطرات را کامل کنم هم با گذاشتن پستهای وبلاگ قبلیم و هم با نوشتن پستهایی مربوط به گذشته مطمئنا این پستها طراوت یک پست تر و تازه و داغ را ندارند اما فکر کنم نان بیات هم بهتر از بی نانی است! 


ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه

طمعکاری

گامهای جوان و بلندم را کوچک می کنم تا باگامهای کوچکت هماهنگ باشد در طمع روزی که گامهای جوان و بلندت را کوچک کنی تا با گامهای مسن و کوچکم هماهنگ باشی و به خودم قول میدهم که دیگر هیچ وقت وقتی مادرم گفت بیا بریم پیاده روی نه نگویم

راستی این هم از لذتهای مادری است که با دخترک کوچولویت قدم بزنی

خطر

وقتی خوابی یک آتشفشان خاموشی وقتی بیدار یک آتشفشان فعالی .....

در هر صورت ضریب خطرت بالاست عزیز دلم


ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

توانمندیهای یک بانوی 13 ماهه

بانوی کوچکی که پارسال در چنین موقعی آنقدر ذوق زده توجهش به شال سفید و سیاهمم شدم  که سریع رفتم یک عروسک سیاه سفید برایش خریدم .همون کوچولوییه که آرزوی بزرگم این بود که کاش یک دوربینی داشتم که هی یک نگاه تو معده اش بندازم ببینم پر شده یا نه .فرشته کوچولوئی که وقتی مشتشو باز می کردم و انگشتمو لای دستش می گذاشتم سریع دستشو دور دستم حلقه می کرد .دختر کوچولوئه که تا 6 و 7 صبح بیدار می موند و اشکمو در می آورد و کلی دردسر کشیدم تا پستونکو با اون دهن کوچولوش نگه داره . 
همون که زود بهم فهموند بچه داری کار سختیه و باید حواست خیلی جمع باشه و خیلی دقت کنی که مامان کم پی پی نکنم !کم جیش نکنم !رنگم زرد نشه ! لباسم زود کوچیکم بشه خوب بخوابم و اگر یک کدوم اینا نباشه  اونوقت من وزن نمیگریم و  دو ساعت هم مک میزنم و سینه ات هم زخم می کنم . آخرش تو میشینی عین ابر بهار گریه می کنی که چرا مامان بدی بودی؟!!!! . 
همون زبل بانویی که الان وحشت می کنم چطوری جرئت می کردم بغلش کنم بشورمش لباس تنش کنم حالا باورکنید یک خانم کوچولو شده مثل دسته گل !!!!!! 
البته دسته گلش یک کم شبیه حسنی نگو یک دسته گله . موی بلند که مامانش دلش نمیاد کوتاهش کنه و اسکارلت وارانه دائم میگه فردا کوتاهش می کنم!!!!!
تر و فرز: اونقدر که کم مونده از دیوار راست هم تشریف ببرند بالا!!
زورگو : اونقدر که اوامرشون باید سریع انجام بشه وگرنه صدای موتور در میارن از خودشون و  در این راستا مادرشان روزی هزار بار باید بخونن: سگه میگه :هاپ و ها پ هاپ
خوش بیان : دیگه به آب نمیگن اه یا نمیگن اوه ...بلکه می فرمایند آپ و روزی 5000 بار هم میگن و کلی هم بیانات جدید ادا می فرمایند شنیدنی .به زودی لغت نامه ای از ایشون منتشر خواهد شد.
لجباز :تو 13 ماهگی ایشون همچنان به اعتصاب غذا ادامه دادند و مامانشون هم از اون دنده می خواستند ثابت کنند که لجبازی دخترشون به خودشون رفته در نتیجه هی این پخت و هی اون نخورد و این چرخه اونقدر گشت که دیگه هر دوتاشون از رو رفتند و این کمتر پخت و اون بیشتر خورد و دنیا اندکی  برای هر دوشون گلستانتر شد.
زبل : یک بار جعبه مداد رنگی رو جلوشون باز کردیم و کتاب رنگ هم همینطور از تو جعبه سه تا مداد کنار هم برداشتند و ازبین اون سه تا آبی رو دست گرفتند و کشیدند وسط مربع آبی تو کتاب رنگ . کلا واقف شدیم به این امر که رنگ آبی پر رنگ دوست می دارند و ما را امیدوار به اضافه شدن یک  هوادار به جمع آبی پوشان ( البته اگر پدرشان در این امر کارشکنی نفرمایند)

علاقه عمیقشان به لپ تاپ دارد روز به روز عمیقتر میشود.
دندان جدید رویت نگردید.
تازگی دست مادرشان را می گیرند می روند قدم می زنند و محله ای هم قربان صدقه شان می روند.. بعد از طی تنها سه کوچه پای مادر مربوطه را میگرند و ههههههههه می کنند که ای بغل میخواهیم. اهل محل مربوطه موقع برگشت احتمالا به مادر بینوا می خندند و باز هم قربان صدقه دخترمربوطه می روند.
بابایی شدند وحشتناک ...... بابایشان نباشد خواب و خوراک ندارند که....
در این ایام خرسی  های نرم و ناز بسیار مورد عنایت این مقام عظمی قرار دارند بیخ گردنشان را می گیرند و اینور انور می کشندشان آنچنان بیرحمانه که دل آدم کباب میشود به حال خرسی بیچاره

بانو می گویند: بو و بعد می آیند و لبهایشان را می چسبانند به لبهایمان .خستگی یک روز که چه عرض کنم خستگ عمری از جانمان در می آید.


خلاصه
حکمرانی میکنند برقلب ما و اعصاب ما و روان ما و.......... این زبل بانوی زیبای ما


ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

خواب


دخترک روزش را بسیار پر انرژی می گذراند، انرژی مافوق زیادش تمام توانم را می گیرد
یک روز اینچنین شب بد ونا آرامی هم همراه دارد، بانو مدام می غلتد و ناله می کند .همسر گرامی باید برود .دخترک چشمهایش را باز می کند وحشت زده خوابش می کنیم همین  کم مانده که ساعت 4 نیمه شب صدای گریه دخترکی که  میخواهد دنبال پدرش برود همسایه ها را بیدار کند . بانو می خوابد ، پدرش می رود و من بی خواب به ناآرامی دخترک می اندیشم ، دلم ناگهانی شور می زند می گویند بچه ها حس ششم خوبی دارند نکند حادثه بدی در کمین است بیشتر نگران همسر مسافرم می شوم سعی می کنم دعایی بخوانم اما خوابم نمی برد .نیمه خوابم که چهره بانو را می بینم شاد و سرحال و ناگهان خون می جهد از دهانش. وحشتزده از خواب می پرم به خودم می گویم : خون خواب را باطل می کند آرام می شوم و راحت می خوابم .

حالا می فهمم که حس ششم مادرها قویتر است . این اولین خواب من بود که به نوعی تعبیر شد.


از صبح که بیدار میشوم بانو می چسبد بهم و تکان هم نمی خورد نمی توانم حتی از  شعاع یک متریش دور شوم که فغان می کند عصر خسته و نالان زنگ می زنم به خواهرم که بیاد خانه مان مطمئنم که امشب بانوی  دور از بابا را نمی توانم تنهایی کنترل کنم خواهرم که میاد بانو پای من را ول می کند و پای خاله اش را می چسبد  و من از خدا خواسته میروم تا شامی آماده کنم ساعتی بعد صدایی می آید می دوم خواهرم زودتر رسیده . بانو در فاصله ای کمتر از دو متر با خاله اش شیشه روی میز را کشیده ( میز یک پایه چوبی بود که یک شیشه حدود 60 در 60 ده میلی رویش است و شیشه هم نسبتا سنگین است) خوشبختانه خواهرم نزدیک بود و سریع رسید و شیشه را گرفت .من هم رسیدم و بانو را گرفتم شیشه نشکست حتی  کوچکترین خراش هم برنداشت هیچ لبه تیزی هم نداشت اما از انگشت بانو خونی میرخت 

پی نوشت:
انگشت بانو خدا رو شکر نیاز به بخیه هم پیدا نکرد و تنها پانسمان شد و دخترک صبور من خیلی خوبتر از مادرش تحمل کرد و می کند.

پی نوشت 2: 
چند روز بعد 
به بانو میگوییم :اوفت کو؟ دستش را بالا میاورد و نشانمان میدهد!